In the name of God
تو برزخ بدی گیر کردم,خدایا کاش اونجوری که هم تو راضی هستی و هم من تموم شه.بعضی روزا انقدر بی حوصله ام که حتی از نشستن یا خوابیدن یا پای pc بودنم متنفر میشم,حال و حوصله ی هیچ کاریو ندارم,با اینکه از مسواک نزدن به شدت بدم میاد,اما حال انجام دادن همونم ندارم.میترسم آخرش کار دست خودم بدم.میترسم بیماری روحی بگیرم.خودم به جهنم,زندگی علیم خراب میشه.ای خدا چیکار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟
الان چند شبه بیخوابی میزنه به سرم,وای که چقدر کلافم میکنه.
کاش این روزا زودتر بگذره و من هرچه زودتر بهترین راهو انتخاب کنم و بهش برسم.هیــــــــــــــــــــچ کس نمیتونه منو بفهمه.حتی علی آفا,اونم خیلی عوض شده.قبلا بیشتر به حال و هوای من توجه میکرد,ولی الان کار به کارم نداره.انگار خسته شده ازم,خدایا به نظرت زود نیست؟!میگن مردا وقتی میری سر خونه زندگی خودت اینجوری میشن,ولی علی من از الان اینجوری شده.آخ که چقدر دلم میخواد یه روز بهم زنگ بزنه و حالمو بپرسه.یه بارم که شده بیاد دنبالم و منو ببره بیرون تا فقط و فقط با هم باشیم,همه ی این روانشناسا میگن باید یک بارم که شده چیزایی که از همسرتون میخواید براتون انجام بده رو بهش بگید,من این کارم کردم,ولی بی فایده بود...
خدایا بازم بین همه ی آدما که تنهام گذاشتن به تو پناه آوردم.
بهت فکر میکنم
و میدونم که من تنهام و فقط تورو دارم
دوست دارم...
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 2:2 توسط
آخ خدا جون,قربونت برم که هروقت اسمتو میارم اونقدر آرامش میگیرم که دلم میخواد همه ی کینه ها زود زود از قلبم پاک شه.
ولی چه میشه کرد/قبلا بهتر همه چیو فراموش میکردم,انگار این دوست داشتنه نمیذاشت چیزی ازش تو ذهنم بمونه,ولی دارم عوض میشم/این دفعه بدجوری ازش بی توقعیم شد...میگم بی توقعی چون اون عشق منه...ای خدا
آخرشم کار خودشو کرد,رفته با مامانجون همه ی سوغاتیارو خریده,آخ که چقدر دلم ازش گرفته...
وقتی ام که بهش میگم اینارو زود خودمو قاطی میکنه و میگه چون تو فلانی و فلانی پس نباید از کارای منم ناراحت شی,این باعث شده حتی وقتی ازش ناراحتم به روشم نیارم/چه برسه بهش بگم که من ازت ناراحتم.
با همه ی اینا که معتقدم هرکی سوغتیا رو خریده,خودشم بره بده/ولی بازم تصمیم دارم باهاش برم.اگه نرم خودمو پیش آبجیا خراب میکنم/الانم که میخوام برم یعنی تاییدی به کارای اشتباه آقا.
من رفتنو انتخاب کردم/امیدوارم درست باشه.
خدایا بابت همه چیز شکرت/کمکم کن/
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 0:7 توسط
خدایا خسته شدم
خسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسته شدم
اینجا فقط میتونم بنویسم , ولی تو خودم از ته دل دارم داد میزنم که خ س ت ه ش د م
هرچی بهش میگم حرف خودشو میزنه!
اگه نمیخواسته پولش تو جیب اونا بره,چرا عروسکا رو گرفت؟ چرا واسه خرید اون لباسا گفت بگیر؟؟؟![]()
مگه من بد میگم که قطره قطره جمع میشه و میشه یه پول کلون؟
خدایا اینجا فقط با تو حرف میزنم,تو فقط میدونی این چند روزی که نه بهش زنگ زدم نه اس دادم, چی بهم گذشت,دوریش از یه طرف زجرم میده ,وقتی هم میدیدم اصلا براش مهمم نیست که من نیستم,از یه طرف.حتی وقتی بهش صبح بخیر گفتم حاضر نشد یه سیم عوض کنه و جوابمو بده,از خونشون تک زد...![]()
خدایا,چرا اون دوستش بهش زنگ زد و اون فکرو درست یا غلط,انداخت تو ذهنش؟کاش میشد حکمت کاراتو فهمید...
خدایا,الان سه ساله که ...
دارم داغون میشم,همون کوزه....همونی که از تو ترک برداشته.دارم از درون داغون میشم.
خدایا من که خیلی وقته دارم التماست میکنم که کمکم کنی,من که جز تو کسیو نداررررررررررررررررررم...خــــــــــدایـــــــــــا...
واقعا دارم حس میکنم که براش مهم نیستم.نه احساساتم نه هیچ چیز دیگه.![]()
دوست شیخش براش مهمتره,نمیدونم چرا تو دین دنبال چیزایی میگرده که از من ایراد بگیره!!!
چون به دوستش گفتم "دوست جونت" از من ناراحت شده!واقعا که جالبه!!!![]()
دلم میخواد زنگ بزنم هرچی از دهنم در میاد به این آقا بگم.
دوبار بدجوری رابطمونو به هم ریخته.درسمم که اینقدر بهش علاقه داشتم ازم داره میگیره.
خسته ام خدا.
کاش یه راهی جلو پام بذاری....
هرچه زودتر![]()
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 1:40 توسط
بنام خدا
ان شاا... فردا عازمیم
خدایا دارم میام اونجا
ولی همینجا ازت میخوام که حاجتامو بدی
تو همه جا هستی...
به شدت خسته ام,ساعتم که معلومه چنده!
تازه میخوام برم بخوابم.
فردا ساعت ۱۱:۳۰ باید فرودگاه باشیم.
خدایا به امید تو...
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 3:23 توسط
دیروز مثلا رفتیم بیرون.میدونستم اگه بهش بگم آبجیش چی بهم گفته میره بهشون میگه.دیروز بهش گفتم,عصبانی بودم,فرزانه و فاطمه هم تو ماشین بودن.خیلی بد شد.زنگ زد و کلی با مامانش داد و بیداد کرد.ولی فکر نکنم کسی حرفشو قبول کنه.به من میگه تو یه چیزایی رو نمیدونی.دیروز میگفتم و میخندیدم,نه مثل سابق,وقتی که هنوز عروس نشده بودم.مثل الانم که یکی دیگه شدم.میخندیدم...ولی حس خوبی نداشتم,الانم ندارم.
امروز هر چی بهش گفتم بیا بریم اونور,نیومد.گفت صلاح نیست/چون اگه یکی یه چیزی بگه نمیتونه خودشو کنترل کنه.
مامان اینا میخواستن برن بیرون,آخه دبروز که همه حالشون گرفته شد.گفت با اینا بریم.داشت باهام شوخی میکرد,بالشتو محکم زد تو سرم.من سرم خورد به زمین و درد گرفت,شاید رفتارم طبیعی بود که عصبانی شدم,چون سرم واقعا درد گرفته بود,ولی خوب اون فقط حرف خودشو میزنه.حاضرم نیست معذرت بخواد.حتی حاضر نیست بگه اشتباه کرده,فقط میگه کار من غلط بوده...بهش گفتم چرا اون روز که اون رفتارو کردی معذرت نخواستی,میگه حرف زدم,حرفم شنیدم,معذرت خواهی نداشت.بعدم گفت تو مگه معذرت خواستی؟یادش رفته بود بهش یادآوری کردم که من همون شب معذرت خواستم.هیچی نداشت بگه,حتی تو همین حالم حرف خودشو زد...
خدایا چیکار کنم.بعدم من نرفتم و اونم نمیدونم کجا رفت/گوشیشم که خاموشه.
از اول این عید لعنتی که همه با هم میگن و میخندن ما با هم تنش داشتیم.این از اولین عیدمون,اینم از اولین 13 به درمون.
همینجوریش که بیرون نمیبره منو,امروزم که...
فقط عصبانیتش براش مهمه.حس میکنم به من و روحیه ی من اصلا فکر نمیکنه...
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 14:47 توسط
با اسم خودت شروع میکنم "بسم ا... الرحمن الرحیم"
فقط خودم میدونم که این وبلاگ وجود داره/حرفایی که اینجا میگم به هیچکی یا نمیتونم بگم یا نباید بگم,مینویسم چون خیلی داره بهم فشار میاد,اینو وقتی فهمیدم که برای اولین بار فشارم افتاد و رفتم زیر سرم و از بعد اون با کوچکترین فشار عصبی حالت تهوع میگیرم.
بگذریم...
دیروز بد جوری با هم دعوامون شد,برای اولین بار یه رفتار عجیب ازش دیدم,شایدم به نظر من عجیب باشه!در هر حال خیلی عصبانی بود,بدبختانه بعد از ازدواجم همه چیز دقیق تو ذهنم نمیمونه.ولی من فقط گفتم این روسریو خریدم که بپوشمش,یعنی عقب رفتن چادرم با اینکه حجابم کامل حفظ بود حتی اگه چادرم میوفتاد اینقدر مهم بود که باهام اونجوری رفتار کنه؟؟؟!حس میکنم اصلا سعی نکرد خودشو کنترل کنه/بعدم که تهدیدم کرد که دارم برات...
نمیدونم واقعا اگه میذاشتم تو همون حال بمونه الان تو چه وضعی بودیم.یه حسی بهم میگه کارم درست بود ولی یه حس دیگه هم میگه دارم اشتباه پیش میرم.
خدایا کمکم کن,این دو حسی بودنام این چند وقت خیلی زیاد شده,نمیدونم چیکار باید بکنم...
امروز آبجی دومیه میگفت: " این از بعد ازدواجش خیلی اخلاقش عوض شده (یعنی بد شده),میگفت حرف هیچکسو که قبول نداره, از اشتباهشم عذر خواهی که نمیکنه هیچی,به نظرش اشتباهم نکرده." (نمیدونن که من بدتر از همه از این اخلاقش رنج میکشم)
به من میگن محسنمون و خانومش اصلا اینجوری نبودن,حرص هیچکیو در نمی آوردن(بعدشم منو از علیشون جدا نکردن,که تو اینجوری نیستی! امیدوارم که منظور بدی نداشته باشن)خدایا من این حرفا به دلم اومده.چرا با خودشون فکر نمیکنن که اون هیچوقت وظیفه نداره که خواهراشو اینطرف واونطرف ببره که ازش شاکین.با خودشون در مورد من چی فکر کردن که اینارو بهم گفتن...خدایا تو بگو.غیر مستقیم حرف زدنشون خیلی تابلو بود.مطمئنا بی منظور نمیتونه باشه اینکه از تنبلی حرف زدن یا اینکه من عروس که شدم فلان کارارو میکردم و ...
یاد اینا که می افتم اشک تو چشام جمع میشه,به علی هم که میترسم بگم که مثل همیشه نره بهشون حرف بزنه,بعدم فکر میکنه هیچکس نمیفهمه حرفا از طرف کیه.
الانم که رابطمون زیاد جالب نیست(با اینکه من مقصر نبودمو واسه آشتی خیلی زود پیشقدم شدم)
خدایا من اینارو تحمل میکنم,باید تحمل کنم,فقط تو میدونی چرا...
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 20:49 توسط




